تبليغاتX
حرف های یک دل!!!!

حرف های یک دل!!!!

ای یار تو را به خانه نمی خوانم به تنهایی بی پایانم بیا

اسباب کشی .....!!!!!

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم این چند روز حسابی بهتون خوش گذشته باشه

اومدم بگم ازین به بعد تو این وبلاگ چیزی نمی نویسم  اما.....

تو یه وب جدید این کارا میکنم ....

امیدوارم اونجا هم تنهام نذارید

ادرس جدید وبلاگ :

www.faryade-sokooot.blogfa.com

منتظرمااااااا یادتون نره

خب تا بعد بابای  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:26  توسط بهاره   | 

خدایا.....

 

خدایا ..... !!!

دلم میخواد شبیه بی کس ترین ادم های روی زمین باشم

شبیه ادم هایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم ...

چگونه به من محبت میکنی در حالی که ....

در سرزمین قلب و وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است

خدایا .....!!!!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر

در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن  ......

کمکم کن تا این مهربونی های تو را درک کنم ....

 

خدایا کمکم کن


خسته ام ......

خسته تر از اهی که در حسرت دیداری دوباره

حتی نتوانم برایم

 


ضمنا :

 

عیدتون هم پیشاپیش مبارک باشه

امیدوارم سال خوبی داشته باشید در کنار عزیزاتون

بای تا های    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:32  توسط بهاره   | 

محبوس!!

چند صباحی بود که دلم را به این خوش کرده بودم

که کسی هست که به من بگوید دوستت دارم

لحظه به لحظه با من

 در حضوربیکسی هایم در فصل تنهاییم

چه عاشقانه میرسید هرگاه صدایش را می شنیدم

گویی قطاری سوت زنان

 به خواب پلی میرفت و خوابش را در هم میشکست

اما حالا دیگر

 تاریکی و بغض اسمان دلم را گرفته است

و ستاره خوشبختی ام دیگر بی نور شده و

نگاهم بارانی است

اخه ......

اخه اسمون عشقش حالا دیگه دو تا ستاره داره .....


ما محبوس اتاق های بی پنجره ایم

                                                          مرگ !!!!!!

                                                             پیوسته بر درها میکوبد

 

تا بعد   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط بهاره   | 

تولدم مبارک

سلام

خوبییییید؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز ۸ اسفند ۱۳۸۵ مصادف است با . . .

اگه گفتیییییییی

امروز ت

تو

تول

تولد

تولدمهههههههههههههههههههههههههه  


دختر ماه اسفند ، پري اشك و لبخند
آيينه ي پرستش ، قداست يه سوگند

نقاشي قشنگه ، دستاي آفرينش
واي كه چه چيزي چيده ! دستاي خوشه چينش

تو باغ سبز چشمات ، شعله جوونه كرده
خورشيد تن طلايي ، پيش تو سيب زرده

آدمكاي برفي ، مي ترسن از نگاهت
ستاره ها مي سوزن ، تو چشماي سياهت

تو اومدي و بازم ، جاده تو رُ قدم زد
لالايي قدمهات ، خواب گل بهم زد

 


 



 

خب کاری باری ؟؟؟؟؟؟

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:15  توسط بهاره   |